
نمی دانم از کجا شروع کنم دلم پر است از حرف هایی که ذهنم اجازه بازگویی آن ها را نمی دهد... گیر افتاده ام در باتلاق خاطراتی که هر چه مرورشان می کنم بیشتر غرقم می کنند... گفتنفراموش کن من هم همینکار را...
ادامه مطلب
تو جمع که نشستمهمیشه لبخند می زنمدلیلیم ندارم واسش مثل دیوونه هانمی فهمم کی چی میگه ها؟!!اما می خندمفقط می خوام یه وقت کسی نپرسه چته!!نپرسه کشتیات غرق شدند!!فکرش و نکن یا خودش میاد یا زبانم لال...دوست ندارم بشنوم این جملاتی که همیشه بزرگترها میگنآخه شما چه می دونید وقتی افکار هجوم می آورند یعنی چه...وقتی بغض گلوتو ف...
ادامه مطلب