تو جمع که نشستمهمیشه لبخند می زنمدلیلیم ندارم واسش مثل دیوونه هانمی فهمم کی چی میگه ها؟!!اما می خندمفقط می خوام یه وقت کسی نپرسه چته!!نپرسه کشتیات غرق شدند!!فکرش و نکن یا خودش میاد یا زبانم لال...دوست ندارم بشنوم این جملاتی که همیشه بزرگترها میگنآخه شما چه می دونید وقتی افکار هجوم می آورند یعنی چه...وقتی بغض گلوتو فشار میده و نمی تونی گریه کنی و مجبوری بخندی یعنی چیاصلا فرض کنید کشتیام غرق شدندخب حالا راه حلی هم دارین واسش؟؟!کاریم از دستتون بر میادیا فقط میخاستین بدونینو بعدشم شروع کنین به نصیحت کردنبگین خدا مصلحت آدم ها رو بهتر میدونه ها و برین رو منبرتقدیر و قسمت وهزار حرف دیگهکه واسه من یکی معنی نمیدهاون تو رو فراموش کردهجوری با قاطعیت میگین که دل آدم یهو می ریزهآخه شماها که انقدر از دل آدم خبر دارین پس چرا دیگه می پرسیناصلا حق با شماست اون فراموش کرده
ولی هیچ کدوم دلیل نمیشه منم همین کارو کنم
من نمیتونم فراموش کنم اون همه خاطره رو
اون همه ایده آلی که باهاش تجربه کردم
اون آلزایمرم گرفته باشه یادش رفته باشه همه چیو
من که یادم نرفته اون یه منظره از تموم دنیای منه...
#نفس
برچسب:
نویسنده: ایلیا زارعی
تاريخ: شنبه
12 آبان
1397 ساعت: 20:05