
اصلاً گیریم ازدواج کردمبچه دار شدمبچه ام بزرگ شدمدرسه رفتخواندن یاد گرفتو یک روز بی هوا پرسید:پدر! این عاشقانه ها را برای مادر گفته ای؟آن وقت چه بگویم؟بگویم: نه عزیزمبرای مادرت مرد دیگری شعر گفته است؟!#سامان_اجتهادیپ.ن: چه کردیم که به این روز افتادیم که خودمان یک جا با یکی زیر یک سقف زندگی می کنیم و دل مان در رویا با خیال دیگری پرواز بعد هم از روی عادت بچه دار می شویم و اسمش می شود رویا خدا آخر و عاقبتمان را بخیر کند.... ...
ادامه مطلب
همه شان سهیل اند در عاشقانههر چه هم دور برداندهر چقدر هم شلوغش کنندوقتی در چشمانش نگاه کنندباز عاشقش می شونداما امان از زن هاهر کدامشان یک ساز می زنندیکی شان می شود پگاهیکی شان گیسویکی شان می شود ریحانهیکی شان می شود درسانمی شود روی شان حسابی باز کردمنافعشان اولویت دارد به همه چیزهر لحظه خالی کردن پشت تان چیز عجیبی نیست...#نفس...
ادامه مطلب
اینکه نیستیاینکه اصلا چرا رفتی؟و هزارن چرای دیگر که جواشان را نمی دانمآزارم می دهداما مطمئنمدیگر کسی قربان صدقه ی صورت خواب آلوده ی اول صبحت نخواهد رفتهیچ کس برای شانه کردن موهای ژولیده پولیده ات خواهش نخواهد کردایمان دارم کسی برای پر کردن فضای بین انگشتانت جان ...
ادامه مطلب
وقتی همه کار می کنی تا بفهمد دوستش داری وقتی برایش از همه وجودت مایه می گذاری وقتی دوستت دارم هایت را بلند فقط برای او فریاد می زنی وقتی انقد دوستش داری... اما... او خلاقیت به خرج می دهد و تو را نمی بیند... وقتی با غریبه ها شادتر است... و تو هنوز دوستش داری تنها یک راه برایت باقی می ماند باید بمیری تا باورش شود!!! #نفس#...
ادامه مطلب
آنقدر ترسو شده ام که دیگر از نوشته های خودم هم می ترسم... از اتوبوس های شهر حافظ هم می ترسم... از خیابان هایی که با هم قدم نزده ایم هم می ترسم... می ترسم برای تو... نکند اتفاقی برایت بیفتد... می گویند از هر چه بترسی به سرت می آید... من دیگر از خود تو هم می ترسم... از رو به رو شدن با تو حتی... نمی دانم پس تو چرا به سرم نمی آیی؟؟!! #نفس#...
ادامه مطلب