نگذاریم عصرهای جمعه دلگیر باشیم
با خاطراتمان شروع کنیم
یکی او بگوید
یکی من
با شنبه هایی پر تلاطم که به امید آخر هفته شروع می شد
یکشنبه هایی که بدون گرفتن دستانت گذشت
دوشنبه هایی که نگاهمان با هم گره می خورد
یا سه شنبه هایی که دیوار بینمان قرار می گرفت
چهارشنبه هایی که رنگ لبانت دلم را به آتش می کشاند
یا پنج شنبه هایی که برق چشمانت موهایت را از یادم می برد
قرار بود جمعه ها چشمانمان چشم در چشم هم باز شود
او لبخند ژکوند بزند
من گیسوان گندمیش را ببافم
او برای من چای بریزد
من برایش لاک قرمز
دوچرخه سواری
کوهنوردی
لاک قرمز
.....
می دانی همه این ها قرار بود
اما در این غروب من مانده ام تنها
و خسته
در حسرت آن قرار....
#نفس
برچسب:
نویسنده: ایلیا زارعی