هیچ جمعه ای تو را در کنارم نداشتم
که از آن جمعه خاطره ای برای خودم بسازم
ولی...
آخ که این ولی ها بدجور حسرت می گذارد بر روی دل آدم
جمعه ها همیشه منتظر می ماندم
تا از خواب بیدار شود
بعد با شعری که برایش می نوشتم
جمعه ما هم شروع می شد
با اسمش و میم مالکیت شروعش می کردم
تا اینکه تو جان جانان منی تمامش می کردم
می گفتیم و می گفتیم...
از برنامه های روزهای هفته ای که باهمیم
از کوهنوردی و از دوچرخه سواری
و از دلتنگی که هر چه به سمت غروب جمعه می رفت
بیشتر نفس می گرفت
تا اخر شبی که عطر موهایش برق از سر آدم می پراند
تا دلبری هایی که می کرد تا من دیوانه لحظه شماری کنم برای صبح شنبه
حالا که ندارمت
حالا که نیستی
جمعه ها هم می گذرند
کمی سخت تر
کمی دلتنگ تر
کمی نفس گیرتر
کمی بارانی تر
وقتی دیگر ندارمت
دیگر فرق نمی کند چه اتفاقی قرار است بیفتد
دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد
همین که می گذرد کافی ست..........
#نفس
برچسب:
نویسنده: ایلیا زارعی