روزهای زیادی گذشته از نبودنت
یادم که می آید پاییز فصل مورد علاقه مان بود
این دل لعنتی بغضش می ترکرد
روزها گذشت و من خیره به ساعت شنی کنار اتاقم
تلاش کردم فراموشت کنم و نشد
گفتم یک رابطه جدید را شروع می کنم
یک نفر جدید یک زندگی جدید
نشد...
هر چه نشستم برای این دل لعنتی صغری کبری چیدم
که فراموشش کن او رفته است
دارد با یک نفر زندگیش را می کند
ولی امان از این دل زبان نفهمم
هر چه می گفتم با یک آهنگ یک اسم دود می شد می رفت روی هوا
و خاکسترش می ماند روی دلم
این آدم جدیدم انصافا سنگ تمام گذاشت
هر چه داشت و نداشت گذاشت
ولی این دل زبان نفهمم
می گوید:
قرار بود پاییز را کنار او قدم بزنی
می گویم او دارد با یک نفر دیگر خاطره می سازد و لحظه به لحظه اش را اشتراک گذاری می کند...
توی کتش نمی رود این دل لعنتی
خواستم بگویم من در توانم نیست فراموشت کنم
دلم هم برای این آدم جدید گرفته
که دارد زندگیش را روی خرابه های این دل می سازد
دارم ناخواسته خیانت می کنم به خودم به تو به نفر جدید
بیا و نجاتم بده
بیا و این شب یلدا را استوری نکن...
#نفس
برچسب:
نویسنده: ایلیا زارعی