
یکبار هم سرما خورده بودم و دو نفری باهم کافه رفتیمگفت تو باید یک چیز گرم انتخاب کنی دردت به جانممن هم گفتم خدا نکند تو سرما بخوریکوچکترین اتفاقی که برایم می افتاد می گفت دردتبه جانمشما مراقب خودت نیستی...دردت به جانم درست یک کلمه بودولی او با تمام وجود می گفتحالا نیست که بگوید...که ببیند درد نبودنش چقدر سنگین استببیند نمی شود تاب آورد این همه تنهایی رااو رفت و دردی به جانم گذاشت که دیگر درمانی نیست....#نفس...
ادامه مطلب
اصلاً گیریم ازدواج کردمبچه دار شدمبچه ام بزرگ شدمدرسه رفتخواندن یاد گرفتو یک روز بی هوا پرسید:پدر! این عاشقانه ها را برای مادر گفته ای؟آن وقت چه بگویم؟بگویم: نه عزیزمبرای مادرت مرد دیگری شعر گفته است؟!#سامان_اجتهادیپ.ن: چه کردیم که به این روز افتادیم که خودمان یک جا با یکی زیر یک سقف زندگی می کنیم و دل مان در رویا با خیال دیگری پرواز بعد هم از روی عادت بچه دار می شویم و اسمش می شود رویا خدا آخر و عاقبتمان را بخیر کند.... ...
ادامه مطلب
خدایا!! برگی بی اذن تو به زمین نمی افتد... در روزنامه جام جم صفحه حوادث خواندم به یک دختر معلول تجاوز شده است!!! به راستی خدایا می خواهی چه کسی را امتحان کنی؟؟؟!!! دختر معلول را... معلولیتش برایش کافی نیست!!! دیگر هیچ چیز با هیچ چیز جور در نمی آید... #نفس#...
ادامه مطلب
من در ساحل چشمان تو عشق را دیدم باور کردم فرق داری با بقیه برایم آن هم درست زمانی که رو به رویم دریای پر تلاطم بود... من تو را وقتی که اطرافم پر بود از صدف های مرده برایم خواستم!!! اما افسوس تو ندیدی... تمام باورم را خراب کردی!!! #نفس#...
ادامه مطلب
من تو را در این ساحل وقتی می خواستم که دریا طوفانی بود! آب دریا چنان بالا می آمد که انگار دیگر گنجایشش پر شده بود......
ادامه مطلب
آنقدر ترسو شده ام که دیگر از نوشته های خودم هم می ترسم... از اتوبوس های شهر حافظ هم می ترسم... از خیابان هایی که با هم قدم نزده ایم هم می ترسم... می ترسم برای تو... نکند اتفاقی برایت بیفتد... می گویند از هر چه بترسی به سرت می آید... من دیگر از خود تو هم می ترسم... از رو به رو شدن با تو حتی... نمی دانم پس تو چرا به سرم نمی آیی؟؟!! #نفس#...
ادامه مطلب
ما هر دویمان مقصریم! وقتی ابصار رابطه مان را دادیم دست این و آن وقتی سادگی کردیم و همه را باور کردیم وقتی که به هر کس و ناکسی اجازه حرف زدن دادیم نباید می دیدند عشق بین ما را آن هم درست زمانی که همه چیز سطحی شده آدم ها تحمل ندارند ببینند دوست داشتن را دوست داشته شدن را حالشان خراب می شود یاد خودشان می افتند می زنند همه چی را خراب می کنند تا جایی که رو در رویت می ایستند... #نفس#...
ادامه مطلب
آدم ها از دروغ بدشان می آید!!! اما شما باور نکنید... آن ها فقط دوست ندارند دروغ بشنوند هر چند که بعضی ها دروغ هم دوست دارند وگرنه از دروغ گفتن آدم ها را باکی نیست!!! بعضی هایشان هم می گویند ما اصلا نمی توانیم دروغ بگوییم!!! این ها همان هایین که خیلی دروغ می گویند باور کنید... کمی که فکر کنید می بینید همین جمله یشان هم دروغ است!!! البته این ها آدم هم نیستند... وگرنه آدمیت اگر باشد این حرف ها نیست!!...
ادامه مطلب